فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
914
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
شد ، - فى عَمَلِه او الى عَمَلِه : در كار خود سبكبال و زبر دست شد ، - تِ الدابَّةَ : ستور و يا دام فربه شد . نَشَّطَ - تَنْشِيطاً [ نشط ] الحبلَ : ريسمان را گره زد ، - ه الى او فى العَمَلِ : او را در كار خود با نشاط نمود . النَّشْط - مص ، چيزى را به سرعت ربودن . نَشَفَ - - نَشْفاً الثوبُ العَرَقَ أو الحوضُ الماءَ : جامه عرق را به خود كشيد و يا حوض آب را فرو برد ، - الماءُ فى الأرض : آب به زمين فرو رفت ، - - نَشَفاً الماءَ : آب را با پارچه اى برداشت و آنجا را خشك كرد . نَشِفَ - - نَشْفاً الثوبُ العَرَقَ أو الحوضُ الماءَ : جامه عرق را به خود گرفت و يا حوض آب را فرو برد ، - الماءُ فى الأرض : آب به زمين فرو رفت ، - تِ البِئْرُ : آب چاه تمام شد ، - الثوبُ : جامهء نم دار خشك شد . نَشَّفَ - تَنْشِيفاً [ نشف ] الماءَ : مرادف ( نَشَفَه ) است ، - تِ النَّاقَةُ : شتر ماده گاهى شير ميدهد و هنگاميكه زايمان آن نزديك شود شير در پستانش خشك مىشود ، شير ماده شتر كف كرد . النَّشَف : خشك شدن و يا فرو رفتن آب . النُّشْفَة - ج نُشَف : چيز كمى كه در ظرف باقى ماند ، كف روى شير هنگام دوشيدن ، آنچه از غذاى داغ كه با ملاقه گرفته و چشيده شود ، - ج نِشَف و نُشَف و نِشَاف : به معناى ( النَّشْفة ) مىباشد . النَّشْفَة : دستمال يا پارچه اى كه با آن آب را خشك كنند ، - ج نَشْفٌ و نِشَفٌ و نُشَفٌ و نِشَافٌ : سنگ پاى استحمام . النشْفَة : چيز كمى كه در ظرف باقى ماند ، سنگ آب خشك كن . النَّشَفَة : مرادف ( النَّشْفة ) : سنگ پاى است . النَّشِفَة - « أرضٌ نَشِفَةٌ » : زمينى كه آب را به خود فرو برد . نَشِقَ - - نَشْقاً و نَشَقاً الريحَ : بوى خوش را بوئيد ، - فى الحِبَالةِ : بدام افتاد . النَّشْق : بوئيدن . النَّشَق : مرادف ( النَّشْق ) است . النَّشِق : آنكه در امرى دخالت كند كه نتواند خود را از آن رها نمايد . النُّشْقَة - ج نُشَق : حلقه يا رسن كه بر گردن گوسفندان و يا چهار پايان در آورند . نَشَلَ - - نَشْلًا الشيءَ : آن را به سرعت گرفت و ربود ، - الخاتَم : انگشتر را از انگشت بيرون آورد ، - اللحمَ : گوشت را با دست خود بدون استفاده از ملاقه از ديگ بيرون كشيد ، گوشت را بدون ادويه پخت ، - تِ الحيَّةُ الرجُلَ : مار آن مرد را گزيد ، - - نُشُولًا الرجُلُ : آن مرد كم گوشت و لاغر شد ، - تِ الفخذُ : ران كم گوشت شد . النَّشْل : گوشتى كه بدون ادويه پخته شود . نَشِمَ - - نَشَماً الثورُ : در پوست گاو نقطههاى سياه و سفيد بود . نَشَّمَ - تَنْشِيماً [ نشم ] في الأَمر : بكارى آغاز كرد ، - فِى الشرِّ : گرفتار شر شد ، - فى فلانٍ : از او بدگوئى كرد ، - اللَّه ذِكْرَ فلانٍ : خداوند او را به مقام والائى رسانيد ، - اللَّحْمُ : گوشت گنديده و بد بو شد ، - تِ الأرضُ : زمين از خود نم پس داد . النَّشَم - مص ، - ( ن ) : درختى كه از شاخههاى آن نيزه سازند . النَّشِم - « ثورٌ نَشِمٌ » : گاوى كه بر روى پوست آن نقطههاى سياه و سفيد باشد . النَّشْنَاشَة - [ نشنش ] : « أَرْضٌ نَشْناشةٌ » : زمين شوره زار كه در آن گياه نرويد . نَشْنَشَ - نَشْنَشَةً [ نشنش ] تِ القِدْرُ : ديگ در هنگام جوشيدن به صدا در آمد ، - الرّجُلُ : آن مرد در كار خود شتاب كرد ، - الشّيءَ : آن چيز را تكان داد و به حركت در آورد ، - الثّورَ : گاو را راند و دور كرد ، - اللَّحمَ : گوشت را با سرعت خورد ، - الْجلدَ : پوست را كند ، - الثوبَ : جامه را بر كند ، - الوعاءَ : آنچه را كه در ظرف بود ريخت ، - السَّلْبَ : آن چيز را به زور گرفت . النَّشْنَشَة - [ نشنش ] : مص ، صداى زره و كاغذ و جامهء نو و مانند آنها . النَّشْوَي - [ نشو ] : مؤنث ( النَّشْوان ) است . النَّشْوَان - ج نَشَاوَى [ نشو ] : مست . النَّشْوَة - [ نشو ] : اسم مره از ( نشي ) ، بوى ، مستى يا آغاز آن ؛ « نَشْوَةُ الطَّرَبِ » : خوشحالى و خورسندى . النِّشْوَة - [ نشو ] : خبرى كه تازه رسيده باشد . النَّشُوح : آب كم . النُّشُور - مص ، « يوم النُّشُور » : روز قيامت . النَّشُور - من الرياح ج نُشُر : بادى كه ابرها را پراكنده كند . النَّشُوط - ( ح ) : گونه اى ماهى ؛ « بِئرٌ نَشُوطٌ » چاهى كه گود باشد . النَّسُوق : انفيه ، هر داروى بوئيدنى . نَشِيَ - - نَشْواً و نَشْوَةً و نِشْوَةً و نُشْوَةً [ نشو ] : مست شد ؛ « نَشِيَ من الشراب » : از شراب مست شد ، - الخبرَ : خبر را مورد بررسى قرار داد تا منبع آن را بدست آورد ، - نَشْوَةً و نِشْوَةً و نُشْوَةً الريحَ : بوى خوش بوئيد ، - بِالشّيء : به آن چيز پياپى بازگشت و سركشى كرد . النَّشْيَان - [ نشو ] : آنكه بدنبال خبر دست اول است . النَّشِيء - [ نشأ ] : آغاز پديد آمدن ابر . النَّشِيئَة - [ نشأ ] : مرادف ( النّاشِئَة ) است ، بوجود آمدن . النَّشِيبَة : ابزارى است از معدن كه در گيرندهء برق قرار مىگيرد . النِّشْيَة - ج نَشَايا [ نشو ] : بوى . النَّشِيج - مص ، صدا . النَّشِيد : آواز ، - ج نَشَائِد : سرود دسته جمعى ، آنچه از نثر و نظم كه با آواز خوانده شود . النَّشِيدَة - ج نَشَائِد : سرود دسته جمعى ، آنچه از نثر و نظم كه با آهنگ و آواز خوانده شود . النَّشِير : كِشت و زرع جمعآورى شده كه هنوز كوبيده نشده باشد . النَّشِيزَة : مرادف ( النَّشْزة ) است . النَّشِيش - [ نشّ ] : مص ، صداى آب هنگاميكه مىجوشد . النَّشِيشَة - [ نشّ ] : « أَرْضٌ نَشِيشَةٌ » : زمين